سفارش تبلیغ
صبا ویژن
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش

پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :122
  • بازدید دیروز :175
  • کل بازدید :371007
  • تعداد کل یاد داشت ها : 577
  • آخرین بازدید : 100/1/23    ساعت : 5:52 ع

 

مشاهده قسمت اول یادداشت

- روزنامه ها و مطبوعات هم وضعیت خوبی در دوران قوام نداشتند. در همان ماجرای بلوای نان، فردای اعتراض، در 18 آذر غالب مدیران جراید و فعالان سیاسی به دستور قوام دستگیر می شوند.

شهبازی: ما معمولاً از مظلومیت مطبوعات و روزنامه‌نگاران سخن می‌گوییم اما کمتر کسی به نقش تخریبی مطبوعات در تاریخ معاصر ایران توجه داشته است و لطماتی که مطبوعات به فرایند نهادینه شدن دمکراسی در ایران وارد کرده‌اند.

در سال‌های پس از شهریور 1320، کانون‌های خارجی در مطبوعات ما بسیار فعال بودند و بسیاری از مطبوعات، که مثل قارچ می‌روئیدند، با پول و هدایت سفارتخانه‌های خارجی منتشر می‌شدند. فردی مثل حشمت‌الدوله والاتبار، که برادر ناتنی دکتر مصدق بود، از سوی کانون‌های آشوب‌طلب غربی و دربار میان روزنامه‌نگاران پول توزیع می‌کرد و روزنامه‌نگاران عوام‌فریب کم نبودند مانند محمد مسعود یا کریمپور شیرازی. در دوره مشروطه نیز همین وضع بود. من سال‌ها پیش با آقای محمد هاشم اکبریانی مصاحبه‌ای انجام دادم که در اوائل سال 1379 با  عنوان «افراطی‌گری در جنبش‌های اصلاحی ایران: از مشروطه تا دوّم خرداد» منتشر شد. آنجا مفصل به این بحث پرداختم. گفتم:

«باید تصریح کنم که منکر کارکردهای بسیار جدّی و سازنده مطبوعات آزاد و جایگاه بزرگ و ضرور این نهاد در پویایی و رشد فکری و فرهنگی و سیاسی جامعه نیستم و عمیقاً و از صمیم قلب به این امر اعتقاد دارم. ولی متأسفانه کمتر کسی به تجارب منفی مطبوعات در تاریخ ایران، به‌منظور گرفتن عبرت تاریخی و انباشت تجربه سیاسی با هدف حرکت عقلایی‌تر، توجه می‌کند. به عکس، برخوردها به تاریخ مطبوعات، و کتاب‌هایی که در این حوزه نوشته می‌شود، عموماً شعارگونه است و با هدف ایجاد کاریزما و "تقدّس" برای مطبوعات و گردانندگان مطبوعات. چنین جلوه داده می‌شود که گویا مطبوعات همیشه مظلوم و قربانی بوده‌اند. در حالی‌که بررسی مستند و واقع‌گرایانه تاریخی نشان می‌دهد که در مقاطع مهم تاریخی مطبوعات تأثیرات بسیار مخرب و منفی بر فرایند رشد سیاسی جامعه ما داشتند. همه درباره نقش حکومت در سرکوب مطبوعات سخن می‌گویند ولی کسی درباره نقش مطبوعات در سرکوب آزادی بیان و اندیشه و ایجاد خفقان و از میان رفتن تکثر و تعادل ساختاری سخن نمی‌گوید. چنین نقشی هم در دوران انقلاب مشروطه، هم در دوران جنبش ملّی شدن صنعت نفت و هم در سال‌های اوایل پیروزی انقلاب وجود داشت. این نقش باید عمیقاً شناخته شود تا تجربه تلخ مشابهی تکرار نشود.»

- انتخابات دستکاری شده مجلس پانزدهم، از اولین برخوردهای مصدق و قوام است. مصدق از آزاد نبودن انتخابات و تقلب های قوام برای راه یابی نیروهای حزب‌اش (حزب دمکرات) به مجلس نگران است و در نامه ای به قوام این نگرانی را ابراز می کند و از لزوم آزادی انتخابات می گوید و این که اگر دولت به نفع طرفداران‌ خود از قدرت دولتی استفاده کند، بدعتی برای آینده خواهد شد.

شهبازی: من بر نکاتی تأکید می‌کنم که مورد غفلت قرار می‌گیرد و در نتیجه تصویری ساده و یک بعدی از تاریخ و شخصیت‌های تاریخی می‌سازد. سیاه سیاه یا سپید سپید. هدف من تبدیل قوام به یک بت یا دفاع از او نیست. هدفم، ارائه واقعیت‌های تاریخی است و توجه به وجوه مغفول شخصیت تاریخی قوام‌السلطنه. 

آری، این نیز از همان معایب دولتمردی و حکومت‌گری سنتی است که در ابتدا به آن اشاره کردم. قوام در انتخابات مجلس پانزدهم (1325) دخالت کرد و البته از نظر خود حق داشت، چون می‌دید همه دارند دخالت می‌کنند؛ از نظامیان و درباریان گرفته تا خوانین و سران عشایر و سفارتخانه‌های خارجی، و اگر او دیر بجنبد مجلس را از دست می‌دهد. توجه کنید که آن زمان مصادف بود با یکی از بحرانی‌ترین سال‌های تاریخ ایران. فتنه آذربایجان بتازگی پایان یافته و در آن خطه نظامیان هنوز کشتار می‌کردند و در جنوب نیز سران ایل قشقایی تقریباً حکومتی خودمختار بشمار می‌رفتند. مصدق در اعتراض به دولت قوام در دربار تحصن کرد. این اوّلین تحصن مصدق است که از 22 تا 26 دی 1325 ادامه  داشت. توجه کنیم که آدم‌های عجیبی همراه دکتر مصدق هستند مثل جمال امامی یا سالار سعید سنندجی و شخصیت‌های انگلوفیل. من نمی‌دانم انگیزه مصدق از این تحصن چه بود. متأسفانه در دوره‌های مختلف و به شکل‌های مختلف در انتخابات دستکاری صورت می‌گرفت و چون تعداد آراء پائین بود این دستکاری و تقلب ساده‌تر بود. طبیعی است در آن فضا و با آن ساختار سیاسی و اجتماعی ایران، هر که بتواند در انتخابات دخالت می‌کند.

- شخصیت قوام و مصدق چه وجوه اشتراک و افتراقی داشت؟

شهبازی: وجه اشتراک قوام و مصدق تعلق هر دو به دیوان‌سالاری سنتی ایران است. هر دو از خاندان‌های منشیان و مستوفیان دوران قاجار بودند. این اشتراک آنهاست که متمایزشان می‌کند از دولتمردان نورسیده و بی‌ریشه مثل ساعد و هژیر و دیگران. ولی تفاوت‌ها زیاد است. تفاوت‌ها در شخصیت و منش فردی و سیره دولتمردی است. مصدق موج آفرین بود و معتقد به استفاده از عواطف سیاسی مردم برای پیشبرد اهدافش. بعبارت دیگر، پوپولیست بود. ولی قوام پراگماتیست بود و برای پیشبرد سیاست‌هایش بر سیاست‌گری، یعنی مذاکره و گفت و گو و بازی با کانون‌های قدرت جهانی، تکیه می‌کرد. در مسئله نفت، مصدق برنامه مشخصی نداشت و به اعتقاد من، اگر قوام‌السلطنه در 30 تیر در قدرت می‌ماند قطعاً برای ایران بهتر بود. هم قدرت دربار و شاه کاهش می‌یافت و نمی‌توانست دیکتاتوری بعدی را ایجاد کند و هم مسئله نفت به شکل بهتری، بهتر از قرارداد کنسرسیوم، حل و فصل می‌شد.

- اما مصدق هم بعد از ملّی شدن صنعت نفت، برای مذاکره با آمریکایی ها پیشقدم شده بود.

ادامه مطلب...






      

آخرین بازمانده دولتمردی سنتی ایران

نگاهی به شخصیت سیاسی میرزا احمد خان قوام‌السلطنه

در گفتگو با مهرنامه

 


متن زیر گفتگویی است با آقای حسین سخنور، از گروه تاریخ «مهرنامه»، که در شماره اخیر ماهنامه فوق (مهرنامه، شماره 24، مرداد 1391، صص 114-118) منتشر شده است.

- موضع مورخان در برابر قوام‌السلطنه متفاوت است. شما از جمله مورخانی هستید که، در کتاب «زندگی و زمانه علی دشتی» (دانشنامه فارس، 1385)، قوام را بواسطه رویارویی‌اش با رضاخان و حمایت مدرس از او، از جمله سیاستمداران توانا و دولتمردان زیرک می‌دانید. اما از سوی دیگر مورخان انقلابی او را متهم به آمریکایی بودن می کنند و واگذاری امتیاز استخراج نفت شمال به شرکت امریکایی را مطرح می‌کنند و برخی مورخان ملّی‌گرای طرفدار مصدق نیز به خاطر قضایای سی تیر او را ملامت می‌کنند. شما در دفاع از قوام، چه پاسخی به این دو گروه دارید؟

شهبازی: تحلیل من از شخصیت میرزا احمد خان قوام‌السلطنه (احمد قوام) از «بغض معاویه» نیست بلکه مبتنی است بر تحلیل فضای سیاسی سال‌های پس از کودتای 3 اسفند 1299 تا استقرار رسمی سلطنت پهلوی در 1304. من قوام‌السلطنه را فقط به این دلیل که محکم‌ترین سدّ در مقابل قدرت‌طلبی روزافزون رضا خان سردار سپه بود، و به این دلیل سید حسن مدرس از قوام‌السلطنه حمایت می‌کرد همان‌طور که از احمد شاه نیز حمایت می‌کرد، سیاستمداری «توانا» و «زیرک» نمی‌دانم. توانمندی و زیرکی قوام‌السلطنه در سیاست‌گری تقریباً مورد اجماع همه مورخان است حتی آنان که به قوام‌السلطنه نگاه مثبت ندارند.

این گروه، یعنی کسانی که به قوام‌السلطنه نگاه منفی دارند، شامل دو دسته می‌شوند:

1- جمعی از نویسندگان هوادار سلطنت پهلوی چه در زمان حادثه و چه امروز. مثلاً، در سال‌های اقتدار سردار سپه، عارف قزوینی، که شاعر هوادار رضا خان بود، به شدت علیه قوام‌السلطنه موضع می‌گرفت و قوام را بدتر از اسماعیل آقا سمیتقو برای این مملکت می‌خواند.

2- گروهی از نویسندگان که بطور عمده به دو دلیل نسبت به قوام‌السلطنه تلقی منفی دارند: تلاش قوام در سال‌های پس از کودتا برای باز کردن پای کمپانی نفتی آمریکایی سینکلر به ایران، دوّم حادثه 30 تیر 1331 که از قوام‌السلطنه چهره‌ای به شدت بدنام ساخت بعنوان دشمن نهضت ملّی شدن صنعت نفت ایران.

بنابراین، طبقه‌بندی کسانی که قوام‌السلطنه را به وابستگی به آمریکا متهم می‌کنند بعنوان «مورخان انقلابی» را نیز درست نمی‌دانم. این نگاه برخی محققان است و دلایلی دارند که شاید از منظر من یا دیگری پخته نباشد. این‌ها الزاماً «مورخان انقلابی» نیستند. از همه گروه‌ها هستند.

- آیا منظور از باز کردن پای آمریکایی‌ها به ایران به ماجرای نفت شمال بازمی‌گردد؟

شهبازی: منظور، تلاش قوام برای باز کردن پای کمپانی نفتی آمریکایی سینکلر به ایران در حوالی سال 1303 است که به ماجرای مرموز سقاخانه آشیخ هادی و قتل ماژور ایمبری انجامید؛ نه ماجرای نفت شمال در سال‌های پس از شهریور 1320.

درباره جنجالی که به ماجرای نفت شمال معروف شده، در کتاب «کودتای بیست و هشت مرداد» (روایت فتح، 1387) به تفصیل صحبت کرده‌ام و آن را بعنوان یکی از اوّلین حوادثی ارزیابی کرده‌ام که سرآغاز دوران تاریخی طولانی موسوم به «جنگ سرد» تلقی می‌شود که بخش مهمی از تاریخ جهان در قرن بیستم را رقم زد و میراث آن هنوز بر سیاست و اقتصاد و فرهنگ جهان مؤثر است.

این ماجرا در زمان دولت ساعد مراغه‌ای از اسفند 1322 شروع شد و ربطی به قوام‌السلطنه نداشت. در همان‌جا نوشته‌ام که بنظر من، ماجرای نفت شمال یکی از علل اساسی بود که ماجرای آذربایجان را پدید آورد یعنی استالین را به این نتیجه رسانید که باید با «حکومت دست‌نشانده امپریالیسم» در ایران از موضع قدرت و زور سخن گفت. همان‌طور که آقای فخرالدین عظیمی نیز تأکید کرده‌اند، رفتار دولت ساعد مراغه‌ای با شوروی‌ها نامناسب بود و حتی تعدادی از نمایندگان ضد کمونیست مجلس دولت ساعد را به دلیل رفتار بی‌ادبانه‌اش با هیئت شوروی شماتت کردند. بعدها قوام، در تلاش فرساینده و زیرکانه خود برای حل بحران آذربایجان، به استالین وعده داد که پس از خروج نیروهای شوروی از آذربایجان، امتیاز نفت شمال را به شوروی بدهد که نداد؛ و در واقع استالین را فریب داد.

 منظور کسانی که قوام را به دلیل تلاش برای کشانیدن پای کمپانی‌های نفتی آمریکایی به ایران به «آمریکایی بودن» متهم می‌کنند، ماجرای اوائل سال‌های 1300 ش. است که قوام پیشنهاد کمپانی آمریکایی استاندارد اویل، متعلق به راکفلرها، را رد کرد و کوشید امتیاز نفت شمال ایران را به کمپانی آمریکایی سینکلر اویل بدهد. این افراد توجه نمی‌کنند که در همان زمان، کمپانی آمریکایی استاندارد اویل، و غول نفتی جهان‌وطنی دیگر بنام رویال داچ شل، رقیب اصلی سینکلر بودند و برای قطع کردن پای سینکلر اویل از ایران توطئه می‌کردند. این توطئه سرانجام در زمان دولت رضا خان سردار سپه به قتل ماژور رابرت ایمبری، نایب کنسول سفارت آمریکا در تهران و دلال کمپانی سینکلر، انجامید و کمی بعد هری سینکلر، صاحب کمپانی سینکلر اویل، در آمریکا با پرونده‌سازی و مشکلات قضایی جدّی، به اتهام پرداخت رشوه به وزیر کشور دولت وقت آمریکا، دولت وارن هاردینگ، مواجه شد و سرانجام در سال 1925/ 1304 سینکلر بکلی پای خود را از ایران کنار کشید.  

اگر از این منظر، که کمی پیچیده‌تر از کلیشه سازی ساده «رقابت آمریکا و انگلیس» است، توجه کنیم، قوام نه تنها عامل آمریکایی‌ها نبود بلکه پیشنهاد مقتدرترین کمپانی نفتی آمریکا، یعنی استاندارد اویل و شرکای آن یعنی رویال داچ شل و کمپانی نفت انگلیس، را رد کرد و کوشید با یک کمپانی کوچک‌تر آمریکایی، یعنی سینکلر اویل، قراردادی منصفانه و به سود ایران منعقد کند که با دسیسه‌های فراوان از سوی غول‌های نفتی فوق مواجه شد. در آن زمان، کسانی که ظاهراً به سود ایران فعالیت می‌کردند برای انعقاد قرارداد با کمپانی‌های آمریکایی، مثل حسین علاء و مورگان شوستر، که تا سال 1925 مشاور نفتی ایران بود، و علیقلی خان نبیل‌الدوله، فعالیت‌های مرموزی به سود جبهه استاندارد اویل و شل داشتند.

فرانک هانیگن و آنتون زیشکا در کتاب معروف «جنگ مخفی نفت»، که در سال 1935 منتشر شد و محمود محمود با اسم مستعار به فارسی ترجمه کرد، به این مسائل اشاره کرده‌اند و صراحتاً نوشته‌اند که «ایمبری در واقع توسط یک گروه اوباش سازمان‌یافته توسط سرمایه‌گذاران ایالات متحده آمریکا و بریتانیا کشته شد که فکر می‌کردند نفوذ او ممکن است کنترل حوزه‌های نفتی ایران را از گروه شل [رویال داچ شل] به یک سندیکای آمریکایی منتقل کند که سینکلر در آن نقش اصلی داشت.»

بنابراین، عملکرد قوام‌السلطنه در سال‌های 1300 باید دقیق‌تر ارزیابی شود. چنین نبود که قوام «نوکر» آمریکایی‌ها باشد. او اگر «نوکر آمریکایی‌ها» بود، باید توصیه شبکه دلالانی مانند حسین علاء و نبیل‌الدوله و شوستر را تحقق می‌بخشید و با کمپانی آمریکایی استاندارد اویل قرارداد منعقد می‌کرد.

- با توجه به این توضیحات، شما چه ارزیابی کلی درباره شخصیت سیاسی قوام دارید؟

شهبازی: شخصیت قوام را باید در دو بعد سیاسی و فرهنگی، به طور جداگانه مورد بررسی قرار داد. از منظر فرهنگی، قوام تداوم و وارث سنن دیوان‌سالاری سنتی ایرانی و آخرین بازمانده از این نسل بود. این دیوان‌سالاران سنتی، که در هند و عثمانی نیز برای سده‌های طولانی وجود داشتند و در دوران استیلای حکومت‌های جدید در هر سه کشور به یک سرنوشت دچار شدند، یعنی نسل‌شان منقرض شد و جایشان را بوروکرات‌ها یا الیت جدید گرفت، مستوفیان و منشیان ادیب و سیاستمدار بودند که از یک سو نثر زیبا و خط خوش داشتند، و در عثمانی و هند پارسی نویس و گاه شاعران پارسی‌گو بودند، و از سوی دیگر بعنوان بازیگرانی زیرک و پراگماتیک در عرصه سیاست شناخته می‌شدند. قائم مقام فراهانی و امیرکبیر نمونه بارز این نسل بودند. منشآت قائم مقام و سیاست های او گویای آن فرهیختگی و پختگی و درایت و تیزبینی است که عرض کردم.

احمد قوام در همین مدل سیاست‌گری قرار می‌گیرد؛ مدلی که مزایا و معایب خود را دارد، اما هرچه بود از مدل‌های بعدی، که در تاریخ ایران بوجود آمد، بسیار کارآمدتر بود.

در زمان پهلوی اوّل، نخبگان سنتی جای خود را به نظامیان دادند یعنی امیرلشکرها همه کاره شدند که عموماً زیردستان رضا خان در دیویزیون قزاق بودند، و دولتمردان نیز تابع آنان بودند. در دوران رضا شاه، والی یا استاندار مقامی صوری بود و امیرلشکرها استان‌های ایران را اداره می‌کردند که شاخص‌ترین‌شان میرپنج احمدآقا خان امیراحمدی بود که اوّلین سپهبد ایران شد.

از سقوط رضا شاه تا استقرار حکومت هویدا شاهد یک دوران پیچیده در دولتمردی ایران هستیم که در یک طبقه‌بندی خاص نمی‌گنجد. رزم‌آرا و قوام‌السلطنه و ساعد مراغه‌ای و مصدق و سپس امیر اسدالله علم و منوچهر اقبال و علی امینی را نمی‌توان در یک دسته گنجانید. تنوع و تکثر زیاد است. ولی با تشکیل «کانون مترقی» چرخش و تغییر در الیت سیاسی ایران بوجود آمد که نتیجه آن روی کار آمدن بوروکرات‌های بی هویت بود. دوران سیزده ساله دولت امیرعباس هویدا دوران یکه‌تازی این الیت باصطلاح تکنوکرات جدید است.

در مورد قوام این را هیچگاه نباید فراموش کرد که او بود که در مسئله آذربایجان، ایران را از خطر بزرگ «تجزیه»، که به راستی واقعی بود، نجات داد و با استفاده از تمامی توانایی‌ها و پتانسیل‌های خود، شوروی را راضی به عقب‌نشینی کرد. و جالب این است که در همان زمان از سوی عوامل دربار در مطبوعات به سازش با حزب توده، به دلیل تشکیل کابینه ائتلافی با حزب توده، و یا عامل شوروی بودن و ساخت و پاخت با استالین متهم می‌شود. بعدها، محمدرضا شاه در کتاب مزخرف «مأموریت برای وطنم»، که شجاع‌الدین شفا بنامش نوشته بود، خود را «ناجی آذربایجان» خواند و به قوام توهین کرد.

در جریان بحران آذربایجان (1324-1325)، احمد قوام هدایت عملیاتی بسیار پیچیده را بدست گرفت که سرانجام منجر به سلب حمایت اتحاد شوروی از فرقه دمکرات آذربایجان و استقرار حاکمیت دولت مرکزی بر این قطعه از سرزمین ایران شد. یکی از کارهای عجیب قوام به راه انداختن «نهضت جنوب» در فارس بود؛ یعنی رؤسای ایل قشقایی را تشویق کرد که در مقابله با فرقه دمکرات ادعای خودمختاری بکنند تا شوروی‌ها احساس کنند اگر به حمایت خود از فرقه ادامه دهند، جنوب ایران به دست آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها خواهد افتاد.

ماجرای آذربایجان کینه محمدرضا شاه به قوام را بیش‌تر کرد. شاه به راستی ناراحت بود که چرا باید این پیروزی بزرگ ملّی بنام قوام ثبت شود نه بنام او. به دلیل همین رفتارها بود که خانم آن لمبتون در گزارشی به لندن نوشت: «شاه موجود مهملی است که نه خود می‌تواند حکومت کند و نه اجازه می‌دهد دیگران حکومت کنند.» در فروردین 1329، زمانی که قوام برای معالجه در بیمارستانی در لندن بستری بود، ابراهیم حکیمی، وزیر دربار، به دستور شاه نامه‌ای مفصلی خطاب به قوام نوشت و او را مسبب تمام بدبختی‌های چند ساله ایران اعلام کرد. قوام در 25 خرداد 1329 در بستر بیماری پاسخی دندان‌شکن برای محمدرضا شاه ارسال کرد که باید بعنوان برگی زرین از همان منشآت دیوان‌سالاری سنتی ایران ثبت شود. متن کامل این نامه را در پیوست‌های چاپ اوّل کتاب «زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی کرمانی» چاپ کرده‌ام. همان‌طور که گفتم، احمد قوام آخرین فرد از نسل رجال سنتی و فرهیخته ایران بود با تمامی محاسن و کاستی‌هاشان. از جمله غروری که هم در قائم‌مقام و امیرکبیر هم بود. نامه ادیبانه و تلخ قوام به محمدرضا پهلوی یادآور منشآت قائم‌مقام است. قوام نوشت:

«افسوس و هزار افسوس که نتیجه جانبازی‌ها و فداکاری‌های فدوی را با کمال بی‌رحمی و بی‌انصافی تلقی فرموده‌اند. پس ناچارم برخلاف مسلک و رویه خود، که هیچوقت دعوی خدمت نکرده‌ام و هر خدمتی را وظیفه ملّی و وطن‌پرستی خود دانسته‌ام، در این مورد با کمال جسارت و با رقت قلب و سوزدل به عرض برسانم که به خدای لایزال قسم روزی که تقدیرنامه اعلیحضرت به خط مبارک به افتخار فدوی رسید، که ضمن تحسین و ستایش فرموده بودند سهم مهم اصلاح امور آذربایجان به‌وسیله فدوی انجام یافته است، متحیر بودم که چگونه افتخار ضبط و قبول آن را حائز شوم زیرا غیر از خود برای احدی در انجام امور آذربایجان سهم و حقی قائل نبودم و فقط نتیجه تدبیر و سیاست این فدوی بود که بحمدلله مشکل آذربایجان حل شد...»

 

 

 

- قیام 30 تیر از دیگر ایراداتی است که در مورد قوام مطرح می‌کنند که با هر نظری در این خصوص عملاً موجب حذف قوام از سیاست ایران می‌شود.

ادامه مطلب...






      

 

قسمت اول مقاله خرم سلطان به نقل از وبگاه عبد الله شهبازی

 

پس از روکسلانه، دومین فردی که در تبدیل حرمسرای سلطان به یک نهاد متنفذ در امور سیاسی و شئون حکومتی نقش اساسی ایفا کرد، زنی یهودی است که او را با نام نوربانو سلطان می‌شناسیم. نوربانو در اوایل صدارت رستم پاشا و حدود هفت سال پیش از استقرار گراسیا و یوسف ناسی در عثمانی، به همسری سلیم درآمد و مادر پسری از او شد که با نام مراد سوم به سلطنت رسید. این زن در ورود گراسیا ناسی به حرم سلطان نقش مؤثر داشت و مورخین نفوذ فراوان یوسف ناسی در نزد سلیم را به‌دلیل حمایت‌های او می‌دانند. «نوربانوی یهودیه» در دوران سلطنت سلیم دوّم و مراد سوّم ریاست حرمسرا را به‌دست داشت و به‌عنوان یکی از ارکان مهم سیاست عثمانی شناخته می‌شد. و پس از مرگ روکسلانه (1556) او بود که رهبری جناح جنگ‌طلب دربار عثمانی را به‌دست داشت.

پس از مرگ رستم پاشا (1562)،‌ در واپسین سال سلطنت سلیمان (ژوئن 1565) صدراعظمی به قدرت رسید که به‌مدت چهارده سال، به‌رغم اقتدار نوربانو سلطان، به‌عنوان مانعی جدّی در راه یکه‌تازی کانون یهودی فوق شناخته می‌شد. او محمد پاشا سوکولی (صوقللو)، از اهالی منطقه سوکول بوسنی، است که به پیروزی سلیم بر برادرش بایزید یاری رسانید و در سال 1562 با دختر سلیم ازدواج کرد. سوکولی در تمامی دوران سلطنت سلیم و پنج سال نخست سلطنت مراد سوم صدراعظم عثمانی بود. مورخین سوکولی را مدیر واقعی دولت عثمانی و پاسدار میراث شکوهمند دوران سلیمان در عهد سلیم دوّم، به‌رغم «غفلت و مستی و بی‌شعوری سلطان»، می‌دانند. سوکولی نه تنها می‌کوشید چپاولگری‌های کانون فوق را محدود کند بلکه در سیاست خارجی نیز راه و رسمی مغایر با ایشان داشت. او به‌عنوان رهبر "جناح صلح‌طلب" عثمانی شناخته می‌شد یعنی آن گروه از دولتمردان که «مشکلاتی را که حکومت طی حملات سلیمان [به ایران] با آن مواجه شده بود، به خوبی به یاد داشتند و از آن بیمناک بودند که مبادا اروپا از سرگرم شدن عثمانی در شرق به نفع خود بهره گیرد

معهذا، همین سوکولی است که برای نخستین بار دولت عثمانی را در حمایت از خانات کریمه به مقابله با توسعه طلبی های ایوان چهارم برانگیخت و در 4 اوت 1569 قشونی را علیه روسیه به منطقه اعزام کرد. سوکولی از سیاست فوق دو هدف داشت:‌ اوّل، اخراج روس‌ها از حاجی‌طرخان؛ دوّم، حفر نهری میان رودهای ولگا و دن که دریای سیاه و بحر خزر را بهم وصل کند و به این ترتیب نه تنها راه تهاجم روس‌ها را به جنوب مسدود نماید بلکه تجارت منطقه را به رونق و شکوفایی گذشته رساند.

یکی دیگر از طرح های بزرگ سوکولی، که بعدها (1869) به دست کمپانی فرانسوی کانال سوئز تحقق یافت، احداث قنات السویس (کانال سوئز) بود برای اتصال دریای مدیترانه به دریای سرخ.

سوکولی توانست روس‌ها را از شهر کابارده بیرون کند، تا حومه مسکو پیش تازد و با تقویت امیران مولداوی و والاکیا و لهستان راه ایوان را به‌سوی شرق و غرب دریای سیاه سدّ نماید. ولی به‌رغم محاصره حاجی‌طرخان (16- 26 سپتامبر 1569) نتوانست استحکامات استوار آن را بگشاید. مورخین دلیل اصلی عدم توفیق محمد سوکولی در اخراج روس‌ها از حاجی‌طرخان و نیز در احداث نهر فوق را، به‌رغم احداث یک سوّم آن، کارشکنی دولت‌گرای اوّل، خان کریمه، می‌دانند که تمایلی به افزایش اقتدار دولت مرکزی عثمانی در قلمرو خویش نداشت و لذا، به‌رغم خصومت با ایوان چهارم، در این زمینه با وی همداستان شد. به‌علاوه، باید به تفتین‌ها و دسیسه‌های دربار عثمانی اشاره کرد که سرانجام سلیم را به مخالفت با این سیاست سوکولی برانگیخت. و احتمالاً به راهنمایی همان کانون، ایوان چهارم، که در عهد سلیمان با دربار عثمانی مراوده‌ای نداشت، سفیری به دربار سلیم اعزام کرد، خود را دوست اسلام و مسلمانان خواند و از سیاست‌های سوکولی شکایت نمود.

ایوان یکی از نجبا را مأمور دربار اسلامبول نموده، سلطان سلیم را تهنیت جلوس گفت و از حمله بی‌جهت لشکر عثمانی به ممالک روسیه ابراز تعجب نمود و نیز از جانب پادشاه مشارالیه گفت که او را با دین محمدی بهیچوجه عداوت و کینه نیست و اغلب صاحبمنصب‌های او متدین به این دین می‌باشند.

سرانجام، با مداخله سلیم پیمان صلح میان مسکو و کریمه منعقد شد و سوکولی از تلاش خویش برای اخراج روس‌ها از حاجی‌طرخان و احداث نهر دن- ولگا دست کشید.

در پنج ساله نخست سلطنت مراد سوم، که مقارن با واپسین سال‌های حیات یوسف ناسی است، دسیسه‌های کانون فوق علیه سوکولی اوج گرفت، دامنه اختیارات او را به‌شدت کاست و وی را در وضعی خفیف قرار داد. مورخین مراد را سلطانی هرزه و «شهوترانی افراطی» توصیف کرده‌اند که «تا حدّ جنون عاشق زن و طلا بود.» او چهل زن در حرم داشت و از ایشان صاحب حدود 130 پسر و تعداد بی‌شماری دختر شد.

مراد سوم، سلطان عثمانی

همپای کاهش اقتدار سوکولی، مداخله سیاسی زنان و خواجگان حرمسرای سلطان نیز افزایش چشمگیر یافت. تعدادی از این خواجگان یهودی جدیدالاسلام بودند. برای مثال، هامر پورگشتال از خواجه‌سرای یهودی جدیدالاسلامی خبر می‌دهد که در سال 1593 به‌دلیل اهانت به یکی از بانوان حرم اخراج شد. در میان زنان نیز یهودیان اندک نبودند. و صرفنظر از کمیت ایشان، ریاست حرم، به‌عنوان یک نهاد مقتدر سیاسی، به‌دست نوربانوی یهودیه، مادر سلطان، بود که در آستانه مرگ زنی به‌نام جان‌فدا خاتون را به‌عنوان جانشین خود در مقام رئیس حرم جای داد

در حرمسرای مراد سوّم و محمد سوم، سلطان بعدی (1595- 1603)، زنی به‌نام "خیرای یهودی" را نیز می‌شناسیم که «خیلی اعتبار و اقتدار داشت» و «دلال حرم بود و همیشه اقمشه لطیفه و امتعه نظیفه با زینت‌های گرانبهای نفیسه به‌توسط او از برای اهل حرم تحصیل می‌شد.» این خیرای یهودی، در همدستی با سلیمان بن یائیش، طبیب یهودی سلطان، در امور سیاسی، به‌ویژه در روابط عثمانی با کشورهای اروپایی، به‌شدت اعمال نفوذ می‌کرد. به‌نوشته دائرة‌المعارف یهود، "خیرا" نام نیست بلکه عنوانی است که در عثمانی به زنان دلاله حرم اطلاق می‌شد یعنی کسانی که به‌عنوان واسطه تجاری حرم با بازار عمل می‌کردند. مأخذ فوق می‌افزاید: «این زنان عموماً یهودی بودند.» در تاریخ عثمانی حداقل دو "خیرا" را با نام استر می‌شناسیم. یکی در نیمه اوّل سده شانزدهم میلادی می‌زیست و محرم روکسلانه، مادر سلیم دوّم، بود. دیگری، که همان "خیرای یهودی" مذکور است، همسر یک تاجر یهودی به‌نام ایلیا هندلی بود. استر هندلی جواهرات را برای فروش به حرم می‌برد و از اینطریق به‌زودی به محرم صفیه سلطان، سوگلی ونیزی مراد سوّم و مادر محمد سوم، بدل شد که رقیب نوربانو سلطان به‌شمار می‌رفت. در 25 ساله پایانی سده شانزدهم میلادی، به‌ویژه پس از مرگ نوربانو، صفیه از نفوذ فراوان در دربار عثمانی برخوردار شد. این امر موقعیت ویژه‌ای را برای استر هندلی پدید آورد و وی نقش مهمی را در سیاست خارجی عثمانی به‌دست گرفت. او در یک مورد به‌سود کاترین مدیچی، ملکه فرانسه، وارد عمل شد و در ازای دریافت رشوه امتیازات تجاری فراوانی برای دولت ونیز کسب کرد. استر در سیاست داخلی عثمانی نیز دخالت می‌کرد و برای افراد متعدد عناوین اشرافی و مناصب مهم حکومتی خریداری می‌نمود. پسران وی نیز از ثروت و قدرت فراوان برخوردار بودند و پسر بزرگ به‌دلیل منصب حکومتی‌اش در میان تجار خارجی نفوذ فراوان داشت

اقتدار "خیرای یهودی" (استر هندلی) در سال 1600 میلادی به‌پایان رسید و این زمانی است که دخالت‌های وی در عزل و نصب مقامات عالی‌رتبه نظامی خشم "سپاهیان" (سواره‌نظام عثمانی) را برانگیخت و شورش ایشان را سبب شد. شورشیان خواستار قتل استر و پسرانش بودند. سلطان محمد سوم بناچار تمکین کرد. به‌نوشته دائرة‌المعارف یهود، استر و پسر بزرگش به قتل رسیدند، پسر دوّم متواری و ناپدید شد و پسر سوّم به اسلام گروید و نجات یافت. هامر پورگشتال ماجرای شورش فوق را چنین شرح می‌دهد: «زیرا که مشارالیها خود را داخل عمل زعامت و تیمار نموده، به رشوه و عشوه در حق اشخاص نالایق نامناسب برقرار کرده بود. لهذا، سپاهیان با کمال تشدّد سر او را مطالبه نمودند.» طبق روایت هامر، در این ماجرا استر و سه پسرش به قتل رسیدند و چهارمین پسر، که مسلمان شد و آق‌ساق مصطفی چاوش نام گرفت، زنده ماند. در سال 1618، عثمان دوم، سلطان عثمانی (1618- 1622)،‌ املاک استر خیرا را به نوه او مسترد کرد. دائرة‌المعارف یهود می‌نویسد روشن نیست که این فرد نوه «مسلمان» استر بود یا نوه «یهودی» او. ثروت خیرای یهودی در زمان قتل او 5 میلیون آقچه (سکه نقره عثمانی) گزارش شده است

بدینسان، در سال‌های نخست سلطنت مراد سوم اقتدار یهودیان تا بدانجا بود که حتی مرگ یوسف ناسی (1579)، "یهودی بزرگ"، نیز آن را متزلزل نساخت و به‌عکس به‌دلیل اعطای برخی امتیازات جدید به ایشان «اسباب خفت تازه‌ای» برای صدراعظم شد. کاهش اختیارات محمد سوکولی طبعاً زمینه را برای تحکیم مواضع گروهی از رجال سیاسی و نظامی عثمانی، به‌رهبری ل‍له مصطفی پاشا و سنان پاشا، فراهم ساخت که خواستار تجدید سیاست‌های خصمانه علیه صفویه و لشکرکشی به قفقاز و شمال ایران بودند.

در سال‌های پس از مرگ شاه طهماسب صفوی این جریان اوج گرفت، با موج جدیدی از تبلیغات ضدشیعی در میان علمای استانبول و پیام‌های تحریک‌آمیز عبدالله خان ازبک توأم شد و سرانجام مراد را به تمکین در برابر خواست جنگ‌افروزان کشاند. به این ترتیب، با حرکت قشون عثمانی به فرماندهی ل‍‍له مصطفی پاشا (26 صفر 986 ق./ 5 مه 1578 م.) دور جدیدی از تهاجم به ایران آغاز شد و سرزمین‌های ثروتمند قفقاز و آذربایجان به اشغال درآمد که درآمدهای سرشار آن حداقل به مدت نیم قرن به حل معضلات مالی دولت عثمانی یاری رسانید و درواقع بخش معتنابهی از آن به جیب شبکه زرسالار یهودی فوق رفت. این لشکرکشی سرآغاز فتنه‌ای است که از زمان سفر برادران شرلی (1598) ایران را به بازار سودآوری برای سوداگران انگلیسی اسلحه و شرکای جنگ‌افروز یهودی ایشان بدل نمود.

نقشه دولت عثمانی در اوج اقتدار آن

ادامه مطلب...






      

خستین تکاپوهای

اینتلیجنس سرویس بریتانیا در عثمانی و ایران

قسمت سوّم 

امپراتوری پنهان مالی- اطلاعاتی

جنگ های ایران و عثمانی و آغاز فروپاشی عثمانی

 

مهاجرت گراسیا ناسی (مندس) به عثمانی (1553) و اندکی بعد پیوستن یوسف ناسی به او (1554)، که مقارن با سفر به‌ظاهر تصادفی چانسلر به روسیه و آغاز تکاپوهای کمپانی مسکوی در روسیه و آسیای میانه و قفقاز و ایران است، به‌عنوان نقطه عطف در تکاپوی کانون یهودی متنفذ و دسیسه‌گری شناخته می‌شود که حضور جدّی ایشان در دربار عثمانی از زمان بایزید دوم و سلیم اول، یعنی از اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم میلادی،‌ و با مهاجرت کسانی چون داوود بن نحمیاس آغاز شد. این کانون در واپسین دهه‌های سلطنت (1520 - 1566) سلیمان اوّل (قانونی، محتشم، باشکوه)،‌ که به‌عنوان دوران فساد سیاسی و اقتصادی و انحطاط دولت او شناخته می‌شود، به اقتدار فراوان دست یافت و به‌ویژه از دوران سلطنت (1566 -1574) سلیم دوّم و جانشین او (1574 -1595) مراد سوّم تأثیری بزرگ بر سیاست و اقتصاد عثمانی، و از این طریق بر ایران، بر جای نهاد. بدینسان، ناگزیر، کانون فوق، به‌ویژه به‌دلیل نقش آن در برانگیختن آتش جنگ‌های عثمانی علیه ایران، باید به‌عنوان عنصری بسیار مهم و مؤثر در تحولات سیاسی ایران در سده شانزدهم میلادی شناخته شود. اقتدار این کانون در دربار و حرمسرای سلیمان با تکوین آن دوران از تاریخ عثمانی پیوند دارد که حدود یک سده، تا صعود محمد کوپرولو (1656)، تداوم یافت و به "عصر حکومت خواجگان و حرمسرا" یا "سلطنت زنان" معروف است.

اقتدار سیاسی بانوان و خواجگان حرم سلطان و مداخله روزافزون ایشان در شئون حکومتی با زنی آغاز شد که به‌نام "روکسلانه" یا "خرّم سلطان" شهرت دارد و اقدامات دسیسه‌گرانه و بی‌رحمانه او یادآور اسطوره استر است. روکسلانه ظاهراً کنیزی روس بود که در اوایل سلطنت سلیمان از طریق خان کریمه به دربار عثمانی راه یافت. این روایت مشهور است. معهذا، درباره نژاد و اصل او آنقدر ابهام وجود داشت که مورخین فرانسوی بتوانند او را «به ملت خود بسته، روکسلان بنامند.» و شاید رواج شایعه یهودی‌تبار بودن سلیم دوم در میان مردم عثمانی نیز ناظر به همین اصل مشکوک روکسلانه بود. بهرروی، روکسلانه زن عقدی و سوگلی محبوب سلیمان و مادر چهار پسر از او شد و به دسیسه‌های خونین، از جمله قتل مصطفی (5 اکتبر 1553)، پسر ارشد سلیمان از همسر اول، دست زد که هدف از آن انتقال سلطنت به یکی از پسرانش بود. این روندی است که سرانجام به سلطنت سلیم دوّم انجامید.

تصویر خرم سلطان از ماتیو پاگانی، نقاش ونیزی سده شانزدهم میلادی (معاصر خرم سلطان)


سلطان سلیمان خان قانونی

 

روکسلانه و کانونی که در پیرامون او بود، نقش اصلی را در تحریکات خصمانه علیه ایران به‌دست داشتند و همینان بودند که از سال 1532 چرخشی بنیادین در استراتژی نظامی سلیمان پدید آوردند و با ترفندهای گوناگون، از جمله ترویج شیعه‌ستیزی، آماج اصلی تهاجم آن را از اروپا به‌سوی ایران و دولت صفوی منحرف نمودند تا بدین ترتیب امپراتوری هابسبورگ را از زیر ضربه خارج کنند. و آنگاه که، به‌دلیل انعقاد پیمان اتحاد سلیمان و فرانسوای اوّل، پادشاه فرانسه، علیه کارل پنجم (1536)، این ترفند به مخاطره افتاد، دسیسه قتل ابراهیم پاشا، صدراعظم عثمانی، را اجرا کردند (15 مارس 1536) زیرا وی تمایلی به تداوم جنگ با ایران نداشت. هامر پورگشتال، مورخ و عثمانی‌شناس نامدار اتریشی، می‌نویسد:

از علامات خالی از شبهه و تردید دیده می‌شد که آتش جنگ ایران را بادی که از حرم سلطان می‌وزید به اشتعال در می‌آورد. و ده سال قبل از این تاریخ یکی از زن‌های خاصه که در نزد سلطان کمال تقرب و محبوبیت را داشت، بالاخره به قانون شرع در سلک ازدواج سلطان درآمد. نژادش از ملت روسیه بود. نامش را خرم سلطان نهادند. مورخین فرانسه خواستند او را به ملت خود بسته روکسلان بنامند. خاتون مشارالیها اسباب خرابی وزیر مقرب مقتدر ابراهیم پاشای صدراعظم سابق را فراهم آورد. از جمله تقصیرات مشارالیه طرفداری و حمایت اهل ایران قرار داد زیرا که بعد از فتح شهرهای تبریز و بغداد عساکر سلطانی را از قتل و غارت اهالی شهرها ممنوع و محروم داشت... و منظور آن ملکه این بود که در ایران میدان جنگ وسیعی از برای داماد خود رستم پاشا آماده سازد تا هنرهای لشکرکشی و کشورگشایی خود را بنماید و پسر بزرگ خود سلیم را در اروپا نایب و جانشین سلیمان بسازد و سلیمان در مملکت ایران مشغول لشکرکشی باشد. موافق دلخواه ملکه جنگ ایران محقق شد.

سفیر فرانسه، که برای انعقاد پیمان اتحاد راهی عثمانی شده بود، در دسیسه روکسلانه علیه ابراهیم پاشا نقش مؤثر داشت. استانفورد شاو، عثمانی شناس آمریکایی، میان این دو انگیزه‌ای مشترک می‌یابد و آن خواست هر دو ایشان به تداوم سیاست‌های نظامی‌گرایانه عثمانی بود. «سفیر فرانسه خواستار وزیراعظمی بود که بیشتر از ابراهیم به نبردهای عثمانی در غرب علاقمند باشد.» و لذا، روکسلانه، با حمایت او، سلیمان را به خیانت ابراهیم پاشا قانع کرد. معهذا، قتل ابراهیم پاشا به‌سود فرانسه نبود زیرا روکسلانه این جنگ را در جبهه شرق و علیه ایران می‌خواست نه در غرب و علیه امپراتوری هابسبورگ (خصم فرانسه). بنابراین، راز این همکاری را باید در جای دیگر، در ترکیب هیئت نمایندگی فرانسه، جستجو کرد. این دوران مقارن با حضور شیادان یهودی و کابالیست‌های مشکوکی چون آگریپا و نوستراداموس و گیوم پستل در دربار فرانسه است.

گیوم پُستل، کابالیست و دسیسه گر سیاسی

گیوم پستل، از رهبران کابالیسم مسیحی و از مروجین بزرگ جادوگری در سده شانزدهم، عضو برجسته این هیئت فرانسوی است و بنابراین باید نقش او را در دسیسه‌ای که منجر به قتل ابراهیم پاشا، صدراعظم لایق عثمانی، شد مورد تأکید قرار داد.

شروع کار پستل در دربار فرانسه از زمانی است که فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، وارد پیمان اتحاد با عثمانی بر ضد امپراتوری روم مقدس (هابسبورگ) شد. پستل، برای عقد پیمان اتحاد با عثمانی (1536)، به ‏عنوان مترجم زبان‏های شرقی به‏ همراه سفیر فرانسه به قسطنطنیه رفت و سپس به سیر و سیاحت در یونان، آسیای صغیر و سوریه پرداخت. پس از بازگشت به پاریس، ریاست مدرسه سه زبانه را به ‏دست گرفت. در ونیز با الیا لویتا و دانیل بامبرگ، پیشگامان چاپ متون عبری، آشنا شد. در آنجا ترجمه کتاب ظُهر به زبان لاتین را آغاز کرد و رساله ‏هایی درباره علوم خفیه به زبان‏های عبری و لاتین چاپ نمود. در دهه 1540 تکاپوی مسیحاگرایی پستل به اوج خود رسید. در سال‏های 1549 -1550، ظاهراً در جستجوی نسخ کمیاب درباره علوم خفیه، به فلسطین رفت و سپس به درخواست کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، به تدریس در وین مشغول شد و به تبلیغ سال 1556 به ‏عنوان سال ظهور مسیح پرداخت. او تا بدانجا پیش تاخت که خود را «یهودی» می‏ خواند. در سال 1562 به پاریس بازگشت و بر نسلی از متفکران فرانسوی پس از خود تأثیر فراوان برجای نهاد. از پستل به ‏عنوان یکی از مؤثرترین و نامدارترین چهره‏ های فکری رنسانس یاد می ‏کنند. می‏ گویند هدف از نظریه ‏پردازی ‏های پستل ایجاد یک امپراتوری جهانی به ‏رهبری فرانسه بود. معهذا، به ‏نوشته سلیگمان، نویسنده یهودی و جادوگر معاصر آمریکایی، «بسیار عجیب به‌نظر می ‏رسد که امپراتور آلمانی [کارل پنجم، به‌رغم پیوند پستل با فرانسوای اوّل، خصم کارل] از پستل حمایت می ‏کرد و او را با مأموریت نظارت بر چاپ کتب عربی به وین فرستاد.»

در سال 1543، هفت سال پس از قتل ابراهیم پاشا، سرداری کروات به‌نام رستم پاشا، صدراعظم عثمانی شد. او شوهر دختر و برکشیده روکسلانه بود. بدینسان، دوران اقتدار مطلق روکسلانه و وابستگانش آغاز گردید و دولت عثمانی، همپای تشدید سیاست ضدشیعی- ضد ایرانی، در سراشیب انحطاطی قرار گرفت که رواج روزافزون خویشاوندسالاری (نپوتیسم)، دخالت فزاینده حرم در امور حکومتی و بهره‌گیری از مقام و منصب حکومتی برای انباشت ثروت شخصی از عوامل مهم مؤثر در آن بود.  هامر پورگشتال می نویسد:

سابق بر این که سلطان سلیمان خواهر خود را به ابراهیم و دختر خود را به رستم داده، منصب صدراعظمی را با کمال اختیار و اقتدار به ایشان واگذار کرد، از قانون آباء و اجداد خود بکلی انحراف ورزیده بود، زیرا که سلطان سلیم اوّل زیاده بر شأن سنجاق‌بیگی به دامادهای خود نمی‌داد و هرگز راضی نمی‌شد که در کارهای دولتی راه مداخله داشته باشند. در ایام صدارت ابراهیم [و] رستم پاشا مداخله شوم اهل حرم در مسائل عمده دولتی راه پیدا کرد و روکسلان یا سلطان خرم، که تا آخر عمر بر جان و دل سلطان حکمرانی داشت، دست از مداخله در کارها برنمی‌داشت و مداخله او در کارها محض تقویت و حمایت صدراعظم [رستم پاشا] بود. لیکن در سلطنت‌های بعد، که حرم‌های سلاطین به تقلید سلطان خرم مداخله در امور وزرا و صدور می‌نمودند، اسباب خرابی کارهای آن‌ها را فراهم می‌کردند و خود حرم‌ها که سهل است، مستحفظین آن‌ها که خواجه‌ها باشند در عزل و نصب صدراعظم‌ها اختیار و تسلط پیدا کردند و در حقیقت حکمرانی با همان خواجه‌ها بود.

هامر پورگشتال سرآغاز رواج فساد مالی و ارتشاء در دولت عثمانی، به‌عنوان یکی از عوامل مهم انحطاط این دولت، را در دوران صدارت رستم پاشا و اقتدار مطلق روکسلانه می‌داند و بر نقش یهودیان در پیدایش و گسترش آن تأکید می‌کند:

ثالثاً. فقره گرفتن رشوه بود که رستم پاشای صدراعظم متداول و معمول نمود و حکومت‌های ولایات را به مبلغ معینی می‌فروخت و همچنین خالصه‌های پادشاهی و املاک دولتی را به یهودیان و مردمان اراذل اجاره و مقاطعه می‌داد تا همه را خراب و ویران کردند.

به‌نوشته هامر، رستم پاشا اولین صدراعظمی بود که «در دولت عثمانی رسم رشوه و پیشکش را متداول ساخت و فروختن حکومت‌ها و منصب‌ها را معمول نمود... چنانچه از برای حکومت مصر ده هزار دوکا مطالبه می‌نمود و از برای حکومت‌های پست‌تر پنج هزار دوکا می‌گرفت.» او در زمان مرگ ثروتی هنگفت به میراث گذاشت که «نظیر آن تا آن وقت دیده نشده بود.»

هامر پورگشتال چگونگی ارتباط یوسف ناسی با سلیم دوم و جایگاه او را در این ساختار چنین بیان می‌دارد:

در اوقاتی که سلیم حاکم کوتاهیه بود، یهودی مذکور از تقدیم کردن مرواریدها و جواهرهای قیمتی و دادن شراب‌های لذیذ گوارا و قرض دادن وجوه نقد در وقت لزوم و احتیاج بقدری در خدمت سلیم رسوخ پیدا کرد که یکی از مقربان مخصوص و محارم خاص او گردید. از این تقرب بی‌اندازه مردم معتقد شدند بر اینکه سلیم پسر سلطان سلیمان نبوده است بلکه از یک زن یهودیه متولد شده [و] در خفا او را به حرم آوردند و با دختر سلطان، که تازه به دنیا آمده بود، مبادله نمودند.

[یوسف ناسی] رسوخ غریبی در وجود سلطان سلیم ثانی پیدا کرده، یکی از مقربان و معتمدان مخصوص او گردیده و در همه کارهای دولتی، حتی در صلح و جنگ با دول خارجه، مداخله می‌نمود تا آنکه شأن و لقب دوک ناکسوس به او داده شد.

سلیم دوم، سلطان عثمانی

ادامه مطلب...






      

 

در حاشیه آخرین سخنان حسینیان

متن کامل برای پرینت (538 کیلوبایت)

آقای حسینیان در سخنرانی دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 در دانشکده حقوق دانشگاه تهران گفت: «آقای شهبازی بر مبنای توهم توطئه زمین و آسمان را به هم می‌چسباند و دروغ و راست را سر هم می‌کند و بر مبنای تخیلات خودش داستان‌سرایی می‌کند.» [1، 2]

در این مراسم مدتی برق تالار قطع شد و آقای حسینیان با استفاده از شمع سخنرانی کرد. می‌گویند صحنه شاعرانه‌ای بود؛ شبیه به صحنه احضار روح!

  

گویا عده‌ای از حضار این قطع برق را به «توطئه» منسوب کردند و آقای حسینیان ایشان را از چنین تفکراتی نهی کرد:

«حسینیان البته در ابتدای سخنانش با اشاره به قطع برق گفت: ما روزی چراغی برافروختیم و امروز چراغمان خاموش شده است ولی خواهشم از دوستان این است که همه چیز را براساس توطئه تفسیر نکنند و انشاءالله این تاریکی برحسب یک تصادف و اتفاق است و قصد برهم زدن جلسه قطعاً وجود ندارد.» [3]

«همه چیز را بر مبنای توطئه تفسیر نکنید. انشا‌ءالله که تاریکی امروز تصادفی بوده و قطعا کسی قصد بر هم زدن جلسه را نداشته است؛ چراکه من دیروز با دکتر فرهادی صحبت کردم و ایشان نسبت به حضور من تمایل نشان داد.» [4]

آقای حسینیان طبق عادت دیرین دکتر فرهاد رهبر را «دکتر فرهادی» خوانده است! ایشان اشتباه لپی نکرد؛ درست گفت. مگر با حضور آقای فرهادی سابق و دکتر رهبر کنونی، کارمند وفادار مرحوم سعید امامی در سال‌های 1370، در رأس دانشگاه تهران کسی می‌تواند «برق» آقای حسینیان را قطع کند؟ ادامه مطلب...




برچسب ها : اخبار لامرد  ,



      

سایت عبدالله شهبازی، را -به ناجوانمردی تمام- فیلتر کرده اند.


مورخ و محقق برجسته تاریخ معاصر
که شاید بتوانیم وی را بزرگترین تولید کننده‌ی محتوای مستند/علمی تاریخی دانست که
مواضع جمهوری اسلامی را در بسیاری زمینه ها اثبات می کند.
نه مثل خیلی مواضع نماز جمعه ای و شعاری و بدون پشتوانه.
به نحوی مستند و علمی و تاریخی که نمی توان به این راحتی آن را کنار گذاشته و رد کرد.

شهبازی را -در طول سالیانی که از آثار قلمی اش بهره مند هستم- کسی یافتم که
یا حرفی نمی زند یا اگر زد می توانی روی آن حرف حساب کنی.
مفت و مجانی حرف می زند ولی حرف مفت ابدا نمی زند.

مثل برخی دوستان نیست  که
بالای منبر که برود جو گیر شود و
هر چه به دهان مبارک بیاید بگوید.

قدرت علمی و دانایی تاریخی وی را کلیه کسانی که با آثار او آشنا هستند تایید می کنند. 
برخی مثل ما کیف می کنند و دعایش می کنند و اثری از آثارش را بدون مطالعه نمی گذارند.
و آن ها که با نظام جمهوری اسلامی مشکل دارند نیز
وی را با انگ مورخ جمهوری اسلامی -به ظن خودشان- طرد می کنند.

جالب این جاست که
تقریبا وی تنها شخصیت ارزشمند  علمی و سیاسی و دانشگاهی  -لااقل در نظر نگارنده- است
که از احمدی نژاد حمایت کرده و کماکان می کند.

هیچ یک از نظرات وی معارض با نظرات رهبری نظام و سیاست های نظام نبوده
و جز تقویت مبانی تئوری نظام بر مبنای حقایق تاریخی
(که کمتر کسی را در تسلط بر آن مانند شهبازی می توان یافت)
حاصل کار او نبوده و نیست.

تنها جرم وی، درافتادن با برخی نظامیان شیرازی
بود که با سوءاستفاده از موقعیت خود? به جان بیت المال افتاده بودند.
(لااقل این کار را در حد طرح اتهامات مستند به خوبی انجام داد
و گفت که حاضر است در دادگاه حاضر شود
و از این ادعاهایش دفاع کند و اگر نتوانست اثبات کند? محکومیت را با سینه‌ی باز می پذیرد)
اما جرم بزرگتر و بخشش ناپذیرش، 
گویی اشاراتی چند به سوابق و لواحق حضرت آقای حسینیان بوده است.

کسی که شهبازی را فیلتر کند، نمی تواند خیرخواه جمهوری اسلامی باشد.

http://www.shahbazi.org

***

فیلتر کردن سایت شهبازی?
اولین گام برای ساکت کردن اوست.

نباید گذاشت چنین شود.

منبع:وبلاگ محسن حاجی کریمی ساری






برچسب ها : اخبار لامرد  ,



      

در زیر جند متن نوشته شده توسط دکتر عبد الله شهبازی که در وبگاهش نوشته شده است

یکشنبه 29 اردیبهشت 1387/ 18 مه 2008، ساعت 8 بعد از ظهر

هشدار به مجلس هشتم و نهادهای قضایی و امنیتی

با توجه به موارد مستندی که در مقاله «شاقولی به‌نام آقای حسینیان» درج شده، [1] اینجانب، عبدالله شهبازی، مورخ و تحلیل‌گر سیاسی، آقای روح‌الله حسینیان را به موارد زیر متهم می‌کنم:

1- عدم التزام عملی به ولایت فقیه و فراتر از آن مقابله صریح و جدّی با مواضع ولی فقیه و رهبری انقلاب در حساس‌ترین مسائل اطلاعاتی و امنیتی مرتبط با کیان نظام جمهوری اسلامی ایران؛

2- تلاش بی‌وقفه برای تشدید تعارض میان جناح‌های سیاسی در سال‌های 1377 و 1378 و خونین کردن این تعارض و بدینسان مشارکت فعال در طرح براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران؛

3- افشای بخشی از مباحث جلسه سران نظام در مسئله قتل‌های زنجیره‌ای به سود مواضع خود و مسکوت گذاردن نظرات رهبر معظم انقلاب، که باید فصل الخطاب مباحث فوق به‌شمار رود، در سخنرانی سال 1378 آقای حسینیان در مدرسه حقانی قم؛

4- تلاش برای متلاشی کردن وزارت اطلاعات از طریق ایجاد تقابل میان کارکنان صدیق و خدوم آن با مواضع رهبری که نتیجه حداقل این تلاش می‌توانست کاهش اعتقاد و التزام نیروهای امنیتی به مقام ولایت و رهبری انقلاب باشد؛

5- تبدیل مرکز اسناد انقلاب اسلامی به نهادی «شبه ماسونی»؛ اخذ «بیعت» از برخی کارکنان مستعد آن و سپس گماردن ایشان در مشاغل و مناصب مختلف و بعضاً حساس در سراسر کشور.

با توجه به موارد فوق، اینجانب نه تنها خواستار رد اعتبارنامه آقای حسینیان در مجلس هستم بلکه از نهادهای ذیربط قضایی و امنیتی مصرّانه می‌خواهم که وی را تحت پیگرد قرار دهند.

«وبگاه عبدالله شهبازی» به خارج «پناهنده» شد!

اختلال روزهای اخیر در وبگاه من به دلیل انتقال آن از شرکت ایرانی، که از آغاز متولی آن بود، به شرکتی در خارج از ایران است. علت، فشارهایی است که در پی انتشار دو مقاله اخیر من درباره آقای حسینیان و قتل‌های زنجیره‌ای بر شرکت ایرانی وارد شد و ناگزیز به تغییر سریع شرکت طرف قرارداد و انتقال آن به خارج از ایران شدم. بدینسان، مکان امن‌تری برای تداوم فعالیت وبگاهم فراهم آمد. جای تأسف است که ایران برای وبگاه من امن نیست ولی کشور دیگر امن تلقی می‌‌شود. بهرروی، تلاش و فشار بی‌وقفه «آقایان» برای وادار کردن من به خروج از ایران، و بدینسان بی‌اعتبار کردن شخصیت سیاسی و آثار و کتاب‌هایم، به نتیجه نرسید ولی سایتم ناگزیر به «فرار» شد!

 

مهران مدیری شخصیت اصلی سریال پربیننده «مرد هزار چهره» را بیهوده «شیرازی» برنگزیده است. گاه فکر می‌کنم من بی‌شباهت به «مرد هزار چهره» نیستم که «جوّ گیر» می‌شود و بعد انابه‌هایش افاقه نمی‌کند. به استحضار «آقایان» مکدر از کردار «زشت» خود در مقالات اخیرم، که سخت مترصد انتقام‌اند، می‌رسانم: باور بفرمائید «جوّ گیر» شدم! گروهی دانشجوی تشنه دانستن حلقه‌ام کردند و «جوّ گیر» شدم. در 53 سالگی، پس از سپری کردن دو عمل قلب و یک ایست کامل قلبی- تنفسی و 10- 12 بار بستری شدن در سی. سی. یو.، که همه از لطف «آقایان» بود، مرا چه به افشاگری!  

زمانی که در خرداد 1380، که به عنوان عضو هیئت ایرانی در همایش مناسبات تاریخی ایران و بریتانیا در دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه (در نیاوران) شرکت کردم و آخرین دستاوردهای پژوهشی خود را در زمینه آغاز روابط ایران و انگلیس در عصر شاه طهماسب صفوی و الیزابت اوّل ارائه نمودم، [1] باید می‌فهمیدم که «اشتباهی هستم.» در اوقات استراحت این اجلاس، کارشناسان عالی رتبه و مقامات وزارت خارجه و غیره مانند پروانه در گرد هیئت انگلیسی، به‌ویژه آقایان نیک براون، سفیر وقت بریتانیا، و پروفسور رابینسون، رئیس انجمن پادشاهی آسیایی، می‌چرخیدند و من مهجور و غریب در گوشه‌ای تنها بودم. زمانی که در خروج از همان ساختمان، پیاده در هوای بارانی عازم خانه بودم، دیدم داماد یکی از مقامات عالی مملکتی به همراه دکتر علیرضا سلطانی شیخ‌الاسلامی (پسر نماینده قوام‌الملک در بهبهان و مسئول بورسیه فریدون سودآور در دانشگاه آکسفورد) [2] در صندلی عقب لندکروزر دولتی لم داده‌ و عازم خانه خودند. آن موقع باید می‌فهمیدم «اشتباهی» هستم. در دور بعدی اجلاس، که باید در لندن به دعوت وزارت امور خارجه بریتانیا برگزار می‌شد، نام مرا حذف کردند (به دلیل سخنرانی‌ام در دور اوّل اجلاس و اهانت به ساحت ملکه الیزابت اوّل و درباریان برده‌فروش او). این بار واقعاً باید می‌فهمیدم «اشتباهی هستم». «شیرازی» بودم و نفهمیدم. تا سرانجام آقای حسینیان با ادب کامل به من فهماند که «اشتباهی» بودم و نمی‌دانستم. از ساحت مقدس «آقایان» پوزش می‌طلبم. من «اشتباهی» وارد حریم خصوصی ایشان شدم.

 چگونه «آمریکایی» شدم

«آقایان» می‌توانند سوگند جلاله بخورند که قلب من به کمک «آمریکا» می‌تپد: در دوره طولانی بیماری قلبی، بار اوّل در بیمارستان دی تهران و بار دوّم در بیمارستان کوثر شیراز، شش استنت «آمریکایی» در قلب من کار گذاشتند؛ سه استنت اوّل ساخت کمپانی آمریکایی «جانسون» بود و سه استنت دوّم ساخت کمپانی آمریکایی «سایفر». به‌تدریج دریافتم که قلبم به‌کلی «آمریکایی» شده است. اندک اندک، متوجه تغییر رفتارهای خود شدم. احساس علاقه به موی طلایی و چشم سبز از نخستین علائم این دگردیسی بود. (قبلاً به موی سیاه و چشم مشکی علاقمند بودم!) تا سرانجام، پس از مطالعه مقاله‌ای در وبگاه آقای حسینیان [1] متوجه شدم که «استنت‌های آمریکایی» به‌تدریج کار خود را کرده و، از طریق «نفوذ» به سایر ارگان‌های بدنم، مرا به‌کلی «آمریکایی» کرده است. من تردید ندارم که آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا) با کمپانی‌های «جانسون» و «سایفر» ارتباط دارد و از این طریق اهداف خود را پیش می‌برد. این هشدار جدّی است و زمانی جدّی‌تر می‌شود که دریابیم کمپانی «جانسون» تولیدکننده شامپوی مخصوص کودکان نیز هست و متأسفانه این شامپوها در تمامی فروشگاه‌های ایران به وفور در اختیار مادران متدین و انقلابی قرار می‌گیرد و آنان نادانسته القائات آمریکائیان را از طریق پوست به کودکان معصوم خود منتقل می‌کنند.

 






برچسب ها : اخبار لامرد  ,